خانه / کنتراست / کنتراست -اسماعیل میر فخرایی- بخش اول

کنتراست -اسماعیل میر فخرایی- بخش اول

نویسنده: احد رجایی

استاد بزرگوار اسماعیل میر فخرایی از بزرگان و پیش کسوتان تلویزیون است. در صفحه کنتراست این شماره بخش اول از زندگینامه او را از زبان خودش مرور می کنیم. این مطلب برگرفته از مصاحبه روزنامه ایران در سال ۹۶ و در آستانه ۷۱ سالگی اوست.

من در ۱۹ مهر ۱۳۲۵ در بازارچه آشیخ هادی متولد شدم که متفاوت از محله شیخ هادی در خیابان سپه قدیم است. محله بازارچه آشیخ هادی بین خیابان امیریه و بوذرجمهری واقع بود که حالا تقریباً خیابان ابوسعید شده است. این خیابان طاقی داشت که البته من هم آن‌ را ندیدم. چون دراین بازارچه چون چند تیمسار و سرلشکر زندگی می‌کردند، کف را آسفالت کرده بودند و طاق را هم برداشته بودند. در آنجا تک و توک ماشین بود، اما همه آنها مثل شورولت ۱۹۵۱ یکی از آن ارتشی‌ها، برایم جذاب بود. هربخش این خانه پدری بخشی از خاطرات خوش من است. زیرا میرزا سید محمود و همسرش خورشید خانم که پدرپدربزرگ من بود و فرزندانش از جمله پدر من در آنجا زندگی می‌کردند. پدربزرگی که تابستان‌ها به تفرش می‌رفت و املاکی در آنجا داشت و حالا به شوخی می‌گویم که یکی دو سانت زمین برای ما مانده است. خانه ما به شکل پنج‌دری بود و چند اتاق داشت. بنابراین من در جایی به دنیا آمدم که پدر و مادرهای مهربان و البته متفاوتی داشتم. مادرم از خاندان میرمحمدصادقی در اصفهان بود و با پدر، سید مرتضی که شاغل در ثبت احوال بود، ازدواج کرد و من نخستین فرزند آن ها هستم. یادم می‌آید این خانه خیلی مهربانانه بود. وقتی الاغ‌ها از تفرش بار گردو و بادام برای اربابان که مثلاً ما بودیم می‌آوردند، من آنها را در حیاط می‌دیدم و برایم جالب بود. از آن خانه ما، یک «رادیو» هم برایم خاطره انگیز مانده است؛ به ویژه وقتی که روشن می‌شد و محمود سعادت خبر می‌خواند و چه خوب هم می‌خواند. آن روزها رادیو برایم به پدیده‌ای تبدیل شده بود و شیفته آن شدم و براین سؤال بود که اتصال این سیم به کجا می‌رسد؟ درسال ۱۳۴۳ کنکور طبیعی دادم و رشته بیولوژی قبول شدم چون نمره‌ام به پزشکی نرسید. آن زمان به معنای امروزی کنکور نبود ولی چون تعداد کسانی که می‌خواستند دانشجو شوند بسیار بیشتر از ظرفیت پذیرش دانشجو بود و دانشگاه‌های تهران هم اصلی‌ترین بودند باید آزمون ورودی می دادیم. در همان رقابت اول از میان ۲۰۰۰ نفر، رتبه ۶۰۰ بدست آوردم که به پزشکی که فقط ۲۰۰ نفر می‌گرفت نرسیدم. در نتیجه دانشجوی بیولوژی شدم. خانه دایی بزرگ من در دربند بود. در همان سال‌های اول دانشگاه که پایین می‌آمدم، تنها ساختمان آن منطقه هتل هیلتون بود و البته دیدم که در حال ساخت آنتنی در آن حوالی هستند. پس از پرس‌و‌جو متوجه شدم که آنتن تلویزیون است. به همراه دوستم فریدون فرح‌اندوز نامه‌ای نوشتیم که می‌خواهیم به تلویزیون، بیاییم. خانم مولود عاطفی و آقایان رضا قطبی و اسدالله پیمان بعد از امتحانات متعدد مرا قبول کردند. البته قبل از آنکه تلویزیون ملی برقرار شود، تلویزیون ثابت پاسال هم بود. تلویزیون ثابت پاسال که خصوصی و متعلق به حبیب‌الله ثابت بود، از سال ۱۳۳۷ آغاز به‌کار کرد که سیستم ۵۲۵ خط داشت. او از شاه اجازه گرفته بود که می‌خواهم تلویزیون ایجاد کنم. چون آن زمان ملک فیصل در بغداد تلویزیون داشت و ما از این لحاظ عقب‌تر بودیم. شاه هم اجازه داده بود و فرستنده دست دوم سیاه و سفیدی از امریکا خریده بودند. برنامه های این شبکه، بیشتر برنامه‌های نمایشی وزارت فرهنگ و هنر و فیلم‌های دوبله شده امریکایی بود و البته خبر هم پخش می‌کردند. بعد از مدتی کانال دیگری را هم در آبادان راه انداختند. این شبکه ها قبل از تلویزیون ملی ایجاد شد. ثابت پیش تر نمایندگی پپسی و فولکس واگن داشت و آن تلویزیون بهترین وسیله بود تا کالای خودش را هم تبلیغ کند. همزمان با افتتاح تلویزیون، دستگاه RCA امریکا هم وارد کرده بود و یادم هست که اگر تلویزیونِ ۳ هزار تومانی را خریده بودی ماشین توزیع پپسی، آن را درب خانه تحویل می‌داد. در نتیجه او قبل از افتتاح ایستگاه، تلویزیون‌هایش را فروخته بود و شاه هم از کار تجاری حمایت می‌کرد. بعد از مدتی مسئولان کشورتصمیم گرفتند یک تلویزیون ملی ایجاد کنند و قرارداد بخش خصوصی هم در حال اتمام بود. به هر حال، پس از هشت سال، تلویزیون ملی ایران راه افتاد. بدین ترتیب که از طریق سازمان برنامه و بودجه به رضا قطبی مأموریت دادند و او هم عده‌ای را برای این منظور، جمع کرد. این بار با کمک فرانسوی‌ها تلویزیون ۶۲۵ خط ایجاد کردند و فرستنده‌هایی در چند نقطه نصب شد و رِله را هم بالای هتل هیلتون مستقر کردند. برای آن که همزمان تلویزیون ۵۲۵ خط را هم داشته باشیم چیزی به نام کانورتور (Converter) آمد که خودِ من هم آگهی‌هایش را می‌خواندم که آن را بخرید و روی تلویزیون‌هایتان نصب کنید. قرارداد تلویزیون ثابت هم تمام شد و در ما ادغام شد و همه ۶۲۵ خطی با فرستنده‌های Thomson-CSF شدند. در نتیجه تلویزیون برای مردم شهرنشین پدیده‌ تازه‌ای نبود.
به یاد دارم، یک افتتاح آزمایشی تلویویزیون داشتیم که از ۴ آبان ۱۳۴۵ شروع کردیم و هفته‌ای یک بار جمعه‌ها برنامه داشتیم که چون آزمایشی بود روی آنتن نمی‌رفتیم و پخش عمومی نداشت. این روند ۵ ماه ادامه داشت تا آنکه در ۲۹ اسفند ۱۳۴۵ و به عبارتی نوروز ۱۳۴۶، تلویزیون دولتی آغاز شد و نام تلویزیون ملی ایران به خود گرفت. این، افتتاح رسمی بود. تلویزیون در ابتدا روزانه ۴ ساعت (از ۷ تا ۱۱ شب) برنامه داشت و من هم در آغاز فقط گوینده پخش بودم.

حتما ببینید

کنتراست: جلال عطارزاده(گرافیست بازنشسته)

    جلال عطارزاده شرح حال: * متولد ۱۳۴۲، كارشناس ارتباط تصويري. *۱۳۶۶-۱۳۸۰ مشاور و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *