خانه / فیلمنامه و متن / فرم و محتوا

فرم و محتوا

     این مطلب نتیجه تحلیل شخصی و  نتیجه‌گیری نگارنده از متون مختلفی است که به بررسی مفاهیم استفاده شده در این مقاله پرداخته‌اند.

این مفاهیم در خصوص محتوا، مضمون، تم، پیرنگ، فرم، تکنیک، ساختار و … هستند که هر کدام با تعریف مشخص و واضح از یکدیگر تفکیک می‌شوند که در مواردی دچار درهم‌تنیدگی و درهم‌آمیختگی می‌شوند ولی لزوما با هم یکی نیستند. برخی معتقدند فرم و محتوا از اساس یک معنی دارند و دو مفهوم غیر‌قابل تفکیک هستند، البته به اختصار به این باور اشاره شده و دلایلی برای این ادعا نیاورده‌اند؛ در نتیجه ورود به این مسئله را به خودشان واگذار می‌کنم و به جایِ آن، در دفاع از باور غیرهم‌آمیختگی فرم و محتوا چند خطی توضیح می‌دهم، با این مقدمه که فکر می‌کنم بحث بر سر درهم‌تنیدگی و درهم‌آمیختگی است و از صحبت ایشان دچار بدفهمی شده‌ام.

زمانی که با اثری هنری روبرو می‌شویم در وهلۀ نخست با حواس پنجگانه صورت یا ماهیت بیرونی اثر را درک می‌کنیم. برایِ مثال در هنرهای تجسمی ”می‌بینیم“، در مجسمه‌سازی و معماری ”می‌بینیم“ و ”لمس می‌کنیم“، در موسیقی ”می‌شنویم“، در ادبیات، تئاتر، رقص و سینما ”می‌بینیم“ و ”می‌شنویم“. واضح است که اگر حواس پنجگانۀ ما درست کار نکنند، در دریافت داده‌هایی که به‌ واسطۀ اثر هنری معنی می‌یابند دچار مشکل خواهیم بود. برای مثال یک فرد ناشنوا نسبت به یک فرد شنوا، درکی از موسیقی به‌ مفهوم عامِ آن ندارد. در نتیجه بسیار راحت می‌توان نتیجه گرفت که ما با یک پوستۀ بیرونی طرف هستیم که در حقیقت برای مرتبط شدن با آن نیاز به ابزار شناسایی‌اش داریم.

ظاهر امر نشان می‌دهد که برای درک اثر هنری باید حواس پنجگانه‌مان یا حداقل آنهایی که پیش‌تر ذکر شدند تا حدود زیادی درست عمل کنند، در نتیجه اگر نتوانیم ببینیم- یک نقاشی را- با هر ماهیتی-نمی‌توانیم بررسی  کنیم. این اثر با هر تعریف و هر ظاهر بیرونی- فارغ از ارزیابی کمی و کیفی- تا دیده نشود، موجودیت نمی‌یابد؛ اگر نبینیم، کیفیت‌ها و عناصر بصری مفهوم‌شان را از دست می‌دهند. حال این پرسش پیش می‌آید که آیا ما فقط در هنر با این مقوله روبرو هستیم؟

جواب ساده است: خیر!

برقراری ارتباط با هر پدیده‌ای به ابزار ارتباطی نیازمند است. حواس پنجگانه،‌رابطِ ما با این دریافت‌کننده‌ها و ورودی‌های ارزشمندِ دردسرساز و البته بسیار محدود،  با جهان پیرامون‌مان هستند. انسانی را تصور کنید که نه می‌تواند ببیند، نه بشنود، نه لمس کند، نه ببوید و نه ِبچِشد. این فرد چطور می‌تواند با محیط پیرامونش ارتباط برقرار کند؟ چگونه می‌تواند معنایی را در ذهن خود تولید کند؟ چگونه می‌تواند تخیل کند؟ و… .

 ما از حواسِ خود برای برقراری ارتباط با پدیده‌ها استفاده می‌کنیم، اما اصلا برای چه این کار را می‌کنیم؟ یکی از مهمترین دلایل برای این کار، رسیدن به درک مفهوم پدیده‌هاست. آتش را لمس می‌کنیم و یافتۀ ما از این پدیده، گرماست، اگر هم ادامه پیدا کند تبدیل می‌شود به تجربۀ یک حس جدید یعنی درد. نیاز نیست بگویم کسی که لامسه ندارد، تعریف و تجربه‌ای از گرمای آتش و درد ناشی از آن نیز ندارد. همین تجربه در خصوص یخ به گونه‌ای دیگر است:» سرما و در ادامه درد«، ولی متفاوت از دردِ ناشی از گرما. پس پُرواضح است که ما با تجربۀ لمس آتش و یخ، مفاهیمی را تولید و تعریف می‌کنیم.

بنابراین تجربۀ متفاوت ما از آتش و یخ، تعاریف و مفاهیم و در کل محتواهای متفاوتی را در ذهن ما می‌سازد و به‌طبع فرم‌های متفاوت این دو در ذهن ما با مفاهیم مختلف ثبت می‌شوند.

 بعد از این، تجربۀ گرما برای ما با ظاهر آتش عجین می‌شود، شعله‌ها، زبانه کشیدن‌ها، صدای سوختن، بوی ناشی از سوختن، رنگ قرمز و نارنجی آتش، همه برای ما تداعی‌گر مفهومی است که تجربه‌اش کرده‌ایم؛ گرما و احتمالا درد یا برای مثال تاثیر فیزیکیِ نورِ آن بر چشم. اینطور می‌شود که برای هر چیز در طبیعت تعریفی ساخته‌ایم و در واقع ماهیت محیط اطراف‌مان را به زبان ناگویای خود ترجمه کرده‌ایم. در نتیجه پدیده‌های طبیعی پیرامون ما که پیش از ما ماهیتی داشته است -و ما به طور قطع در شکل‌گیری آن نقشی نداشته‌ایم- بعد از مواجهۀ ما با آن مفهومی یافته که برساختۀ تجربه‌ای انسانی است و بعد از آن، دیگر مفهومی فراتر از ماهیت خود – صرفا برای انسان – خواهد داشت. بنابراین فرمی که پدیده‌ها فارغ از دخل‌و‌تصرف ما داشته‌اند زین‌پس محتوایی می‌یابند که بخشی از آن مدیون ماهیت خودشان است و بخشی دیگر صرفا محصول تجربۀ انسانی. البته قضیه به‌همین سادگی نیست.  زندگی اجتماعی انسان؛ یا بهتر است بگویم زندگی‌ای که ساختۀ دست بشر است، طی سالیان(که در برابر عمر زمین، دمی بیش نیست)، مفاهیمی تولید می‌کند که خود انسان اساساً نسبت به بسیاری از آن‌ها بیگانه است یا در واقع از تولید این مفاهیم آگاه نیست.

فقط در یک زیست متفاوت نسبت به موجودات دیگر پدیده‌هایی را می‌سازد که بیشترشان از ترکیب دریافت‌ها و ترجمه‌هایش از طبیعت به‌دست آمده است، این‌ها مفاهیمی‌اند که خاص و محصول تخیل آدمی هستند و به‌ علوم انسانی مشهور می‌شوند.

در‌ این بین محققان و پژوهشگرانِ این علوم، به‌ترجمه، توضیح و تفسیر پدیده‌های ساختۀ دست بشر مثل دوستی، عشق، حسد، کینه، غیرت، خشم، مالکیت، خانواده، کار، اقتصاد، وطن، صلح، آرامش، قضاوت، بخشش، و … می‌پردازند. ما کماکان هم با فرم طرف هستیم هم با آنچه به‌واسطة آن منتقل می‌شود. برای مثال امروزه مفهوم عشق بسیار گسترش یافته و درعین‌حال یادآور فرم‌های مشخص بیرونی است که با حواس پنجگانۀ بشر قابل شناسایی هستند؛ برای مثال تصویر غروب پاییزی، موسیقی عاشقانه، بوی عطری خوش،یا اِلِمان‌های بصری فراوان مثل قلب قرمز و … .

در این‌ میان متخصصان علوم انسانی در پی مداقه در ماهیت مفاهیم انسانی، سعی دارند معانی‌ای که بشر طی قرون بسیارو تحت عوامل فراوانی- آگاهانه یا ناآگاهانه- موجبات خلق‌شان را فراهم آورده‌اند، تعریف و تحلیل کنند. مفاهیمی که در قوارۀ کلان‌شان نیاز به بررسی همه‌جانبه دارند مانند اسطوره، دین، هنر و … .

اما در این ‌بین داستان هنر چیست و هنرمند چه می‌کند؟ به‌زبان بسیار ساده می‌توان گفت هنرمند مفاهیم طبیعی، انسانی و ترکیب‌شان را کدگذاری و رمزگذاری می‌کند و به‌آن‌ها یک وجه متفاوت با آنچه پیرامون‌مان است، می‌دهد و ما را در تجربة خود شریک می‌کند یعنی دنیای دور و اطراف‌مان را به گونة دیگر نشان‌مان می‌دهد. ما به‌عنوان مخاطب عام در برخورد با اثر هنری، بخشی از لایه‌های آن‌را – در صورتی که دارای لایه‌های گوناگونی باشد – رمزگشایی می‌کنیم که در بیشتر موارد حجم  زیادی از این روند ناخودآگاه رخ می دهد و اگر غیر از‌ این باشد؛ یعنی بخش عمده‌ای از رمزگشایی‌های ما آگاهانه و بر مبنای دانش قبلی باشد، در مقام پژوهشگر هنری قرار می‌گیریم.

 باری! هنرمند برای اینکه امکان رمزگشایی مفاهیم را فراهم کند و شرایط ورود به کلیت اثرش را مناسب کند، اثرش را به‌گونه‌ای تولید- یا بهتر است بگوییم- بازتولید می‌کند که بشود با حواس پنجگانه آن را دریافت کرد و به اَشکال دیگرِ ادراک بشری، ترجمه‌اش کرد. آتش را لمس می‌کنیم تا دریابیم گرما چیست. اینجا فرم آتش با محتوا، ونه مضمونِ گرما و درد در هم می‌آمیزد. در واقع هنرمند از فرم‌های دارای محتوا، برای بیان مفاهیم مدنظر خود بهره می‌گیرد و با درآمیختن مضامین مختلف، محتواهایی با شمایل جدید خلق می‌کند که لزوما پایبست جدیدی ندارد.

حال توجه به این نکته بسیار ضروری ست که فرم پدیده‌های طبیعی و ذات وجودی‌شان به‌شدت با دریافتی که در برخورد با آنها داریم، در ارتباط است.

این از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

از اولین برخوردهای‌ما با پدیده‌ها و تولید مفاهیم ابتدایی از آن‌ها. زمانی‌که برای اولین بار با آتش برخورد کرده‌ایم، درک ما از گرما با دریافتی که با پنج حس‌ خود از آتش داشته‌ایم مترادف شده است. برای مثال رنگ قرمزی که با حس بینایی دیده‌ایم برای ما با کلیت آتش گره خورده است و این قرمز بودن و گرما در ذات آتش نهفته است. پس صرفا برداشت ما از حقیقتِ آتش، واقعیتِ آتش را رقم می‌زند یا دست‌کم واقعیتی که ما از آتش دریافت می‌کنیم، بسیار با حقیقت آتش نزدیک است. حال با اینکه مفاهیم انسانی نیز تا حدود زیادی از همین الگو پیروی می‌کنند، اما ماهیت مفاهیم انسانی، به واسطۀ کاربردی بودن‌شان لزوما در فرم دچار اصالت پدیده‌های طبیعی نیستند؛ چرا که اساسا حقیقت وجودی‌شان از جنس دیگری است، آن‌ها با اینکه متاثر از طبیعت هستند، محصول تخیل بشرند.

حال در دنیای هنر اگر هنرمند بتواند مفاهیم را همان طور بازتولید کند که ما می‌شناسیم احساس می‌کنیم ارتباط بین فرم و محتوا درست است.

پس می‌توان این‌را تعمیم داد به ترجمه‌هایی که از مفاهیم انسانی صورت گرفته است که بسیار انتزاعی‌تر و گسترده‌تر از مفاهیم طبیعت هستند. برای همین هنر در طول تاریخ دستخوش تغییر شده است و می‌شود؛ چون این پدیده‌های انسانی هستند که تغییر می‌کنند و یکی از خاصیت‌های هنر هم  بیان این پدیده‌ها به زبان خودش است.

امیدوارم از بحث دور نشده باشم و برای اینکه خیالم راحت شود که این اتفاق نیفتاده، یک مثال با تصویر می‌زنم.

آنچه در صفحة بعد می‌بینید فرم کارتون استریپ، اثرِ کینو، کارتونیست نابغۀ آرژانتینی، است. اما سوال مهم این است که چه چیزی از این فرم دریافت می‌کنید؟ همۀ چیزی که دریافت می‌کنید، در کل محتوا آن است. مضمون، زیر مجموعۀ محتواست؛ همان‌طور که تکنیک زیرمجموعۀ فرم است. فرم باید باشد تا محتوا به‌وجود آید. بدون فرم، محتوا معنی نمی‌‌دهد؛ همان‌طور که بدون وجود صورتِ آتش، مفهومِ گرما معنایی ندارد ولی این به معنی آن نیست که در اثر هنری یکی بر دیگری به لحاظ ارزش‌گذاریِ کیفی ارجحیت دارد؛ این صرفا یک پروسۀ مواجهه است که گریزی از آن نیست. واضح است اگر من مضمونی را در ذهن دارم که می‌خواهم با آن یک اثر مثل کارتون خلق کنم، تا به تصویر در نیاید آن‌ را نمی‌توانم منتقل کنم.

با این تفاسیر و تا اینجا آیا می‌توانیم نتیجه بگیریم که محتوا هم خودش فرم دارد؟ آیا فرم هم خودش محتوا دارد؟

پاسخ هر دو پرسش، مثبت است.

حال این سوال پیش می‌آید: محتوا اگر خودش فرم دارد پس چه نیازی به فرم جدید دارد؟ پیش‌تر به این پرسش پاسخ دادیم. به بیان ساده‌تر می‌توان گفت: محتوا برای ظاهر شدن، نیاز به پیکرة میزبان دارد، بعد از اینکه در پیکرة دیگری جا گرفت، فرم خودش را به آن پیکر جدید می‌بخشد. مفهوم و مضمون »یک کلاغ چهل کلاغ«، دارای فرم است؛ شروع، میان و پایان دارد،  حرفی جایی زده می‌شود و به ‌مرور به یک چیز دیگر تبدیل می‌شود. این مفهوم، ساختۀ بشر است، و حالا این مفهوم- یک کلاغ چل کلاغ- دوباره در این فرم ظاهریِ اثر کینو متجلی شده است؛ یعنی مضمون سابق که فرمی برای خودش داشت، اکنون دارای فرمی جدید شده است. حال نکتۀ هیجان‌انگیز این است که این ماجرا بخشی از همان ارتباط بین فرم و محتواست که کینو در برقراری این ارتباط و هارمونی، استاد است؛ یعنی انتخاب فرم درست برای مضمون موردنظر که در کل می‌شود: »چفت شدن فرم و محتوا«.

اما اینکه فرم، خودش محتوا دارد، امری واضح است؛ این همان تعاریفی است که در گذر ایام شکل گرفته. برای مثال دایره، حس حرکت را منتقل می‌کند، و یا رنگ آبی، حس سرما را منتقل می‌کند.

در کار کینو در قاب تصویر نخست، دست پیرمرد و چسبیدن انگشت اشاره و شست به یکدیگر با آن حالات خاص، در خودش یک بارِ احساسی-روانی و در مجموع یک مفهوم نهفته دارد. به‌طور مشخص، کینو قصد دارد بگوید حرفی که پیرمرد دارد می‌گوید اتفاقا دارای یک بار مثبت است و در کل حرف خوبی است. با این‌کار می‌خواهد تاثیرگذاری اتفاق فریم آخر را بیشتر کند؛ چرا که یک حرف خوب در دهان به دهان گشتن، به حرفی ناشایست تبدیل شده است. این مثالی است از محتوای متصل شده به فرم. درواقع، از دو منظری که فرم و محتوا بررسی شد، این دو با هم آمیخته هستند. پس اگر عده‌ای معتقدند یک جاهایی در اثری فرم تبدیل به محتوا می‌شود، معنی‌اش این نیست که آن اثر دیگر محتوایی ندارد و فقط فرم دارد؛ بلکه منظور این است که هنرمند توانسته است  یک فرم را کدگذاری کند و به آن در یک قالب جدید، مقداری محتوای درونی ببخشد.

در نهایت باید گفت بحث در مورد اثری که صرفا به پرداختِ فرم روی می‌آورد، به‌کل مبحث دیگری است و بررسی آن در این مقال نمی‌گنجد.

 

حتما ببینید

ترانه‌سازی پایانی یا پایانِ ترانه‌سازی؟ (بخش دوم)

     در ادامة مطلب پیشین، پیرو فرمایش مقام معظم رهبری که در دیدار جمعی از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *